تبليغاتX
صدای فاصله ها
شعر عاشقانه(غم) ترانه عاشقانه(تنهایی)عکس عاشقانه(انتظار)جمله عاشقانه(اشک) متن عاشقانه(گریه)

 

سلام

 ترانه های دست و پا شکستم لیاقت عظمت احساسمو نداره... اما بازم هربار به خودم این جرات رو

میدم و غمای تو دلمو رنگ میکنم تا شاید دل اونی که دنیای دلمو خاکستری کرد .........

 

عاشق باشید و با احساس

 

در پناه او

 

 

 

تو رو دوس دارم

مث لحظه خواب ستاره ها

 تو رو دوس دارم

مث حس غروب دوباره ها

 

تو رو دوس دارم

مث دلتنگیای وقت سفر

تو رو دوس دارم

مث حس لطیف وقت سحر

 

تو رو دوس دارم

 مث حس نجیب خاک غریب

تو رو دوس دارم

مث عطر شکوفه های سیب

 تو رو دوس دارم عجیب

تو رو دوس دارم زیاد

چطور پس دلت میاد....؟

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 16:47  توسط خدای احساس  | 

 

 سلام به همه دوستای با احساسم

 این روزا داشتم به این فکر میکردم که خیلی وقتا ما آدم بزرگا دلیلای خیلی کودکانه ای واسه کارامون داریم .

امیدوارم از ترانه جدیدم خوشتون بیاد.

 

عاشق باشید و با احساس

در پناه او

 

 

 

 

 " قسمت"  کودکانه ترین توجیح ما  آدمهای بزرگ!

 سرنوشت

 

 داری تنهام میذاری

همسفر اما چه زود

قصه جدایی مون

تقصیر هیشکی نبود !

 

اونی که ما رو جدا کرد،  سرنوشت      اون که با غم آشنا کرد،  سرنوشت

اونی که دست منو از تو برید         اونی که اشک و به پا کرد، سرنوشت

 

 من دلم خونِ ولی  

تو به فکر خونه ای

من حریص موندنو  

تو پیِ بهونه ای

 

دلِ اهلِ رفتن و  

چرا خوش کردی بهم ؟

باورم نمیشه من 

که تو پشت کردی بهم !

 

 سر و پائین می گیرم

نبینم رفتنتو

رنگ خاکستریِ  

وقتِ دل کندنِ تو 

 

التماست میکنم 

دستامو بگیر تو دست

به همون لحظه ای که 

مهرمون به دل نشست

 

آخرین لمسِ من از  

گرمیِ دستای تو

بذار عاشقی کنم    

با سرانگشتای تو

 

 به تموم خوبی و   

خاطراتمون قسم

لحظه های آخری  

خنده ات و نگیر ازم

 

 قابِ خاطراتِ من !  

واسه من بخند .... برو

نذار آخرین نگام  

باشه عکسِ بغض تو

 

 تا همیشه... عاشقم

تا ابد..... دوسِت دارم

چشامو می بندم و

پای قسمت میذارم

 

 اونی که ما رو جدا کرد،  سرنوشت      اون که با غم آشنا کرد،  سرنوشت

اونی که دست منو از تو برید         اونی که اشک و به پا کرد، سرنوشت

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:33  توسط خدای احساس  | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 15:16  توسط خدای احساس  | 

 

 

با عرض سلام به همه دوستای عاشق و با احساسم

 بعد از مدت ها یه ترانه جدید گذاشتم

نمیدونم چقدر خوندنیه...ولی امیدوارم خوشتون بیاد

عاشق باشید و با احساس

در پناه او

 

 

 

 

 

 

من از خدامه !

 

 کی گفته  که ازم  بخوای بری تا

تموم خاطراتمون سیاه نیست

کی گفته که تمام لحظه هاتو

بدون من سر کنی اشتباه نیست

 

 

کی گفته که قدّ یه دونه ارزن

دوسِت ندارمو نداشته ام من

کی گفته که بریدم از نگاتو

حریم چشماتو شکسته ام من

 

 

کی گفته که بریدن از شونه هات

نهایتِ خواسته و آرزومه

دستایی که این تنِ سرد و خسته ام

با لمس ِ گرمای اونا آرومه

 

 

کی گفته که میام و پس می گیرم

تموم وعده هایی که دادمه

من و عبور از دل بی ریایی

که حتی بیشتر از خودم یادمه ؟

 

 

کی گفته که دستای یک غریبه

نشسته تو خالیه حجم دستام

من و یه لحظه لغزش نفس هام

من و گذشتن از تموم حرفام؟

 

 

کی گفته که جمله با تو بودن

فقط به لب میارمو شعاره

چه جور بگم من از خدامه باشی

میخوای برات داد بزنم دوباره؟

 

 

       من از خدامه که تو دنیام باشی                 شریک غصه هامو غمهام باشی

       من از خدامه با تو پر بگیرم                      عاشقی رو توی نگات ببینم   

       من از خدامه که یه شب کنارت                جون بدم و تو دست تو بمیرم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:0  توسط خدای احساس  | 

 

 

 

 

من گنگ خوابدیده و عالم تمام کر

من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 21:11  توسط خدای احساس  | 

 

 این روزا یه چیزایی تو کشورم میبینم که با هیچج منطقی نمیتونم اونا رو واسه خودم توجیه کنم!

یه تصاویری میبینم  که آرزو میکردم خواب بوده باشه و حقیقت نداشته باشه!

یه چیزایی میبینم که توی ذهن کوچیک من نمی گنجه!

ایا واقعا این تصاویر از کشور منه؟

نه .....این ایران من نیست!

کشور من نمیتونه اینجور باشه

هرگز... هرگز

کاش خواب باشم!

کاش همه اینا یه کابوس باشه

 کاش وقتی فردا که بیدار میشم همه این نا زیبایی ها تموم شده باشه

کاش فردا که از خونه میزنم بیرون همه جا رو سبز ببینم

همه مردمم رو عاشق

همه جوونای کشورم رو شاد و سرزنده !

کاش دیگه هیچ وقت صدای گلوله و ضجه از کوچه پس کوچه های این خاک عزیز بلند نشه

کاش دیگه هیچ وقت مادری رخت عزای جگر گوشه شو به تن نکنه !

کاش دیگه هیچ وقت دستی واسه زدن هموطنش بلند نشه!

کاش....

هزاران و هزاران ای کاش دیگر

 

امروز همش به این فکر میکردم که سهم منو امثال من از این خاک خیلی بیشتر از یه دستبند سبز بود 

ولی افسوس که........

   

 

سفر

 ---------------------------------------------------------------------------

 

میان این برهوت

این منم، من مبهوت

 

 بیا ، بیا برویم

به آستانة گلهای سرخ در صحرا

و مهربانی را

ز قطره قطرة باران ز نو بیاموزیم

 

 

 بیا ، بیا برویم

و مهربانی خود را

به خاک عرضه کنیم ،

که دشت ، تشنة عشق است و شهر ، بیگانه

 

 

 تمام مرتجعان ، غولِ گولِ دنیا یند

همیشه سد بلندی به راه فردا یند

بیا ، بیا برویم

که در هراس از این قوم کینه توزم من

و سخت می ترسم

که کار را به جنون

و مهربانیِ ما را ، به خاک و خون بکشند

 

 

 بیا ، بیا برویم  

کجاست نغمة عشق و نسیم آزادی

در این کویر ، نبینم نشان آبادی

نشانة شادی

دلم گرفت از این شیوه های شدّادی

بیا ، بیا برویم

خوشا که رستن و رفتن

به سوی آزادی

 

 

 

چگونه میگویی :

" به هر کجا که رویم آسمان همین رنگ است "

بیا ، بیا برویم

آه ، من دلم تنگ است

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 0:0  توسط خدای احساس  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 1:0  توسط خدای احساس 

 

 

 

 

 

با عرض سلام به همه دوستای عزیز و با احساس خودم.

 

نمیدونم شاید اولش یه ذره تعجب کرده باشین ! یعنی درسته؟ توی وبلاگ " صدای فاصله ها" تصویر یه شخصیت سیاسی ؟ شاید اولش تعجب کنین که چه سنخیتی میتونه حضور عکس یه آدم سیاسی و همسرش میتونه با یه کلبه ای که شعارش همیشه از عشق گفتن و سرودنه؟

 

خیلی با خودم کلنجار رفتم که این کار رو بکنم یا نه؟ هرجور که خواستم خودم رو مجاب کنم دیدم نمیشه! دیدم نمیشه نسبت به چیزی که ایمان دارم بی تفاوت باشم و ساده بگذرم.  نتونستم خودم رو قانع کنم که از یه انسان پاک و عاشق نیامو نگم. اتفاقا عکسهایی هم که گذاشتم دقیقا موید همین حرفام هستن .

 

هیچ وقت تو زندگیم طوری رفتاری نکردم که کسی بخواد بهم نصیحتی کرده باشه و بالطبع از اینکه کسی رو هم نصیحت کنم خوشم نمیاد.

 

 نمیدونم چه قدر از شرایط موجود جامعه تون راضی این؟ چقدر فقر و بی کاری و مشکلات اقتصادی بهتون فشار اورده ! نمیدونم چقدر واستون مهمه که خیلی از همسن های ما به جای اینکه شاد باشن، به جای اینکه عاشقی کنن، یه گوشه این کشور، تو یکی از همین پس کوچه ها، ور دل خودمون، بی هویت و سرخورده پرسه میزن یا با یه ذره از موادی که شاید وزنش به چند گرم نرسه دارن شادی میکن، حال میکنن، حال حال یه نفره، شادی شادی یه نفره، این روزا همه چیزمون یه نفره شده، تکی.

 

اما من اینو دوس ندارم، هیشکدومشونو! همه چیو با هم میخوام . با هم بودن. با هم شاد بودن. با هم سرودن. با هم عاشق بودن. با هم موندن.

 

الهی قربون اون خاطرات بچگیمون برم، خاطراتی که در زیر فشار مشکلات امروزی، دارن کمر خم میکنن و ترک میخورن.

 

یاد عروسکای بچگی که می افتم خنده ام میگیره. یادش به خیر چه اسمی داشتن! "دارا - سارا" .

 

شک ندارم الان هزاران هزار " دارا " تو این مملکت حتی یه لقمه نون ندارن که حتی یه وعده از شکم سارا و ساراهاشون رو سیر کنن. 

 

دارا؟ ......چه اسم غریبی. در هیاهوی عروسکای اسپایدر من و بتمن دارا دیگه کیلو چنده؟  اصلا دارا چه اسم بی خودیه؟ بهتر نیست به جای دارا بگیم فقیر؟

 

سارا: ههههههه !  سارا که یه زمانی رویاهای خواهر من و خواهرای من رو میساخت، خدا میدونه تو این پس کوچه های بی کسی توی آغوش کدوم مرد هرزه ای داره ارزش زنانشو عفتشو با یه لقمه نون واسه بچه هاش میفروشه!

 

دلم گرفته....... خیلی ....دلم گرفته!

 

هیچکدوم از این چیزایی که امروز تو کشور عزیزم میبینم اونی نیست که واسش تلاش کردیم، زحمت کشیدیم، جنگ کردیم، شهید دادیم. خیلی داریم فاصله میگیریم. خیلی... خیلی.......

 

من کشورم رو اینجور نمیخوام. ارزش ایران و ایرانی بیش از این هاست. ارزش جوونای عاشق کشور من خیلی بالاتر از این چیزیه که الانه. احساس میکنم از خیلی از اهدافی که واسش مبارزه کردیم، واسش انقلاب کردیم داریم فاصله میگیریم...خیلی..........

 

من و هم نسل های من اون امامی که همه محو افکارش بودن و با یه اشاره اش انقلاب کردن ، 8 سال به پشت گرمی اش شهید دادن و آخ نگفت رو ندیدیم و درک نکردیم. ولی همیشه تو حرفایی که از اون پیر میگفتن اسم یکی همیشه بود.

 

همیشه با خاطرات تلخ و شیرین پدرم. به خصوص ما خوزستانی ها که توی 8 سال جنگ و این همه سال آوارگی و ترکش های بعد جنگ باش دست وچنجه گرم میکردیم همیشه حضور یکی ملموس بود. یه انسان عاشق. یه انسان پاک. یه سید از آل پیامبرم. یکی که هنوزم خیلی از نسل قبل و نسل ما اونو به همون اسم کوچیکش میشناسن. یکی که وقتی اسمش تو کوچه پس کوچه های شهر من و استان من میاد همه میگن" خدا بش توفیق بده   هزار سال عمر با عزت . ایشالله با جدش محشور شه در آخرت" .

 

یکی که هنوز تو خاطرات ترک خورده خیلی از همشهری های من هست. یکی که هنوز تو بغض ها و عقده های سر خورده  کوچه کوچه شهر و استان من اسمش زنده اس.

 

 

اخه من چه جوری میتونم از کسی بگم که عظمتش تو جمله های حقیر من نمیگنجه. اصن من کیم که بخوام از بزرگی و عظمتش بگم. عظمت اون رو نخل های سوخته اینجا و دل غبار گرفته کارون و بهمنشیر میدونه و بس.

 

شاید هیچ وقت فکر نمکردم یه روز کار مملکت به جایی برسه که دوباره نیاز باشه یه همچین آدمی دوباره به صحنه بیاد. نمیدونم باید خوشحال بود که نسل من و همسالای من شاید دوباره با یه انسان بزرگ و پاک روبرو شن یا باید ناراحت بود که کار به کجا رسیده که کسی که اون همه سختی و فشار ر زمان جنگ و تحریم همه جانبه رو تحمل کرده بود (حتی وقتی که سیلوهای گندم کشورش یه دونه برنج نداشت، خودش و وزیر کشاورزیش زدن زیر گریه....حالا چه جور از خجالت مردم کشورم در بیام........ به جبهه هامون چه جور آذوقه برسونیم بعد این........ ) و با خود عهد کرد که اگه بتونه کشور رو  به سلامت حفظ کنه،  سیاست رو بذاره کنار و بشینه باقی عمر رو به کارهای فرهنگی بپردازه.

 

 

نمیدونم...... نمیدونم.......... نمیدونم....... اما هرچی هست اونم شاید مث من و خیلیا نگرانه....نگرانه خیلی چیزاس....خیلی چیزا.....نگران کشورش....نگران آرمانش.....نگران اون همه آمال های جوونای پاکی که زمان اون به صحنه جنگ و شهادت رفتن.

 

تموم دارا و ندار این مرد بزرگ، یه  ذره آبرو اس که همه اون رو تو کفه ترازو گذاشته و با یه یا علی به میدون اومده.....

 

گیرم که آب رفته به جوی آید باز.....

با آبروی رفته چه باید کرد؟

 

غریب تر از این که حتی با اینکه نخست وزیر زمان جنگ این مملکت بود ولی حتی یه بار صدا و سیمای میلی(ملی نه ! میلی ) اسم و چهره اونو نشون نمیده؟ تا جایی که بزرگترین تبلیغاتش فقط از طریق چهره به چهره...با اس ام اس های یه مشت جوون امثال منه؟

 

چرا نیامو تو وبلاگم واسه این مرد بزرگ تبلیغ نکنم؟  چرا نباید برمو همه جا پرچم سبز نماد اونو به دست نگیرمو با افتخار شعار ندم؟چرا نباید داد بزنم که ایها الناس مردم ما بیش از اونکه به صدقه دادن های گاه و بیگاه نیاز داشته باشن به حرمت نیاز دارنُ به آرامش نیاز دارن.آخه پس کی قراره به آرامش رسید؟ مگه چند سال قراره عمر کنیم؟ ۸ سال استرس جنگ الانم که سالها پس لرزه های بازسازی همه اون چیزی که از دست رفت!  پس کی باید به خودمون به زندگی به آرامش فکر کرد و رسید؟ تا کی این همه استرس؟ چرا نباید از همه عزیزام بخوام به کسی رای بدن که نه قراره وعده شرایط آرمانی اقتصاد و یه لشکر کابینه زیر سی سال و وزیر زن بده(مگه میشه سرنوشت یه کشور یه ملت رو به دست وزرای ۳۰ ساله داد؟؟) !!!!!!  و نه قراره که توی همه چیز تحول ایجاد کنه( انگار که تا حالا اینقد همه چیز ویرون بوده که یه شبه بخواد همشو درست کنه!!!!!! ( اصلا اگه اینقدر کشور مشکل داشت چرا حالا به یادشون اومده و فریاد میزن؟) و نه قراره وعده اینو بده که همونو زیر پوشش کمیته امداد ببره!!!!!!! و فقط قراره قانون رو ملاگ تصمیم گیری ها بکنه و فقط وعده حفظ کرامت همه افراد جامعه از هر قومیت و هر آئین و مسلک و هر جنسیتی و حرکت به سمت پیشرفت و توسعه پایدار داده و هدف نهاییش رو بازگردوندن آرامش به کشور داده باشه؟

 

 چرا نباید به تموم دوستام، به تموم همسن هام با تلفن و اس ام اس و حتی با این وبلاگ التماس کنم و بگم اگه واسه عشق واسه آزادی، واسه پاکی، واسه سادگی، واسه قانون( این واژه غریب)، واسه با هم بودن,، واسه خاطرات گذشته ، واسه زیبایی و زیبا دیدن، واسه ایران عزیز ارزش قائلید، تنهاش نذارید. 

 

یاد یه  خاطره ای از  محسن مخملباف یکی از سیاسی ترین چهره های قبل انقلاب و کارگردان مشهور سینمای ایران و جهان  افتادم که درباره نخست وزیر آن زمان  و همسرش خیلی وقت پیش ها گفته بود :

 

>> در قبل از انقلاب زهرا رهنورد مشهورترین زن هنرمند مسلمان ایران بود. ما در زندان سیاسی مدام درباره یک دختر هنرمند و شجاع ایرانی حرف میزدیم که با جسارت و هنرش غوغا کرده است و هر روز منتظر خبر دستگیری اش بودیم.

 

بعدها که انقلاب شد ، من یک روز در آسانسور روزنامه ای سوار شدم ، خانومی به همراه دختر بچه کوچکی سوار آسانسور شد . به رسم ان دوران من سرم را پائین انداختم و چشمم به کفش پاره این خانوم افتاد . یک دفعه آن خانوم مرا شناخت و پرسید : شما  مخملباف معروف هستید ؟ گفتم : بله . و او هم گفت : من زهرا رهنورد هستم . گفتم : خوشوقتم و رویم نشد بگویم سالهاست منتظر دیدن شما بودم .

 

 وقتی از آسانسور خارج شدم ، فقط آن کفشهای پاره در نظرم بود. در آن زمان او همسر نخست وزیر کشور بود. امروز من و شما کفش پاره را ملاک خوبی برای کسی نمیدانیم؛ از بس که عوام فریبانه آن را خرج کرده اند. ولی اگر کفش های رهنورد که زن نخست وزیر آن دوران بود پاره نبود، در آن دوران جنگ، کفش 30 میلیون ایرانی دیگر باید پاره می بود !<<

 

 

 مطلبم رو با یه چند خط داتنگی تموم میکنم..... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

 

به مادرم زنگ می زنم و می پرسم : مادر به کی رای می دی؟ می گه : مادر جون، تو که نبودی، دیوارها نم کشید .سقف خونه ترک برداشت ، رفتم سر کوچه مون بنایی بود . یکی داشت با کلنگ خونه ای رو خراب می کرد ، گفتم : آقا خدا خیرت بده . بیا این خونه رو تا سقفش نیومده روی سرمون درستش کن . کفت : خانوم من یک ........... ام ، کارم خراب کردنه . اگه می خوای خونه تو خراب کنی ، بده دست من ، اما اگه می خوای درستش کنی ، برو یک مهندس پیدا کن.

 

 امیدوارم فردای انتخابات اشک شوق تو چشای همون باشه نه بغض و سرخوردگی.

 

 عاشق باشید و با احساس

 در پناه او

   تقدیم به میر حسین  موسوی عزیز!  این مرد عاشق و دوس داشتنی ..................

                                                                                                               خدای احساس

 

 

 

 

 

 

این عکس به ظاهر معمولی ، میر حسین موسوی، نخست وزیر پیشین و نامزد ریاست جمهوری ایران را نشان می دهد که دست در دست همسرش "دکتر زهرا رهنورد" محل یک نشست انتخاباتی را ترک میکند.

  این تصویر ساده ولی کم سابقه نشانگر رابطه ای است صمیمی ، برابر و مهم تر از همه واقعی که در آن یک سیاستمدار و همسرش نه با فاصله ای چند قدمی ، که همپا و شانه به شانه حرکت میکنند و ابایی از گرفتن دست همدیگر در انظار عمومی ندارند و در نهایت هر دو که از اساتید دانشگاه می باشند، سوار بر خودروی پراید به سمت نشست بعدی حرکت میکنند.

                          این عکس راوی بزرگترین اتفاق در سه دهه اخیر سیاست ایران است:

"لحظه ای که عشق به رسمیت شناخته می شود."

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 18:0  توسط خدای احساس  |